رفتن به عروسی و گم شدن دستبند مامان
سلام گلم این دو سه روزی خیلی ناراحت بودم به خاطر همین فرصت نکردم تا بیام برات بنویسم.
مامانی روز پنجشنبه عروسی دعوت بودیم.تو رو هم بابایی از صبح برده بود خونه مامان صورت.من از اداره که برگشتم شروع کردم به حاضر شدن ،حاضر شدم و زنگ زدم به بابا که بیا دنبالم تا بریم(این رو هم بگم که قرار نبود شما رو ببرم)خلاصه بابا اومد مامان صورت گفت بیا درا رو هم ببریم من هم دلم نیومد از صبح که اداره بودم ندیده بودمت بعد از ظهر هم که عروسی .گفتم باشه رفتم بدو بدو لباسات رو اوردم و تو ماشین لباسات رو عوض کردم خلاصه چشت روز بد نبینه از موقعی که وارد تالار شدیم تا شب که می خواستم شام بخوریم یک تنه چسبیده بودی به من حتی لحظه ورود به تالار اجازه نمی دادی مانتوم رو در بیارم .خلاصه انقدر مشغول تو شدم که خودم یادم رفت شب که رسیدم خونه می خواستم طلاهام رو دربیارم دیدم دستبندم نیست .بیچاره بابایی رفت ماشین رو نگاه کرد رفت جایی که شام خورده بودیم اونجا رو نگاه کرد نبود که نبود مونده بود تالار چون شب بود اونجا بسته بود .دیگه من رو میگی عروسی برام زهر مار شد.خلاصه همه جای خونه رو گشتم لباسهای تو ،کیف تو ،کیف خودم نه نبود که نبود.بابایی صبح روز بعدش رفت تالار ،تالار رو هم زیر رو کردبازم نبود.خلاصه دو سه روزی حالم بد جور گرفته بود دستبند جواهر برای سرویس خرید عروسیم بود.همچنان چشم دنبال دستبندم میگرده تا سوار ماشین میشم این ور اون ور رو نگاه میکنم میگم بلکه افتاده تو ماشین ولی نیست که نیست.اینقدر دعا کردم و نظر گفتم که پیدا بشه .امروز ٥ روز هستش که دستبندم گم شده ان شالله اونی که پیدا کرده دلش به رحم میاد و میاره میده.
درا کوچولو دعا کن تا دستبند مامان پیدا بشه


رفتن به عروسی و گم شدن دستبند مامان
